آزاد و رها مثل ... مثل کی؟!
من مستم می عشقم هوشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

تقویم تاریخ

امروز 3 خرداد 90 مصادف با ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

در چنین روزی اولین دیدار من و او در جایی بسیار معنوی و عرفانی شکل گرفت

در خیالی پر از سردرگمی و بی خبری از دنیا بسر میبردم که چنین اتفاق بزرگی تو زندگیم رخ داد. او حرف میزدو من از حرفاش فقط بعضی از کلمات رو میفهمیدم و درک میکردم

و او شاید منتظر عکس العمل من یا تایید حرفاش بود. اما جز سکوت چیزی نبود و نبود

آخه من عازم سفری عرفانی بودم     رسیدن به معشوقی که سالها براش نامه نوشته بودم و حالا اون منو دعوت کرده بود و کلی برام حرف تازه داشت....

.... مخلص کلام

من و او اشنا شدیم و تا حالا یکسال شده که همو میشناسیم و عهد و پیمون آسمونی بستیم

اون منتظر من و من منتظر اون

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

چند سالی بود بدون حضور تو زندگی کردم به خیالم خوشبخت هستم نمیدانستم با اینکه نیستی همیشه هستی

اما آن دقایق بی تو   (از وجودت  از نرمی نوازشت و از صداقت بودنت) گذشت سال را به تمام رساندم گزندی از کسی نبود چون دست پر مهرت بود

دقایق پشت دقایق

تا اینکه تمام خیالاتم و دنیایم به جرقه نگاه پر مهرت آتش گرفت سوخت و سوخت و از آن سوختن وجودم الماس گونه شد

و به دعوتت لبیک گفتم

لببک الهم لبیک لا شریک لک لبیک

خداییت را بر من تمام کردی بزرگیت را به رخ تمام زمینیان کشیدم و حالا قریب به یک سال است که میگذرد

عجیب دلتنگت هستم

آرزو می کنم که روزی بیاید تا باز با همه فرشتگان زمینی و آسمانی همنوایی کنم به همراه همسرم

لبیک الهم لبیک لا شریک لک لبیک

16:19 اتوبوس

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

روز خوبی رو شروع نکرده بودم درگیر فکری بودم نمیدونستم از کجاست و از چیه از صبح یه چیزی آزارم میداد

بعدازظهر که شد دل تو دلم نبود تا ببینمش    مثل همیشه خندون و سرحال بود     با شادی که تو چشماش موج میزد شاد شدم     خستگیم فراموشم شد افکارم بدم رفت به سیاه چال خاطرات

با هم بودیم و خوش    قشنگ ترین لحظاتو برای هم رقم زدیم

شب شد حس بدی که صبح داشتم باز اومد سراغم درگیر روحی بودم

با یه کلمه اعصابم خورده شروع کردم به درد دل

البته اولش انکار و از اون اصرار     سخت گذشت به هر دومون     داغ شده بود تنم     زبونم بسته و دلم پر حرف بود     تا اینکه حرف دلم از چشمام سرازیر شد

وقتی تو آغوشش بودم حس دوست داشتنشو کاملا حس میکردم     حالم بد از بدتر میشد وقتی محکم بغلم میکرد

وجدانم منهدم شده بود     اما با حرفاشو ارامشش منو اروم کرد     یه دل سیر گریه کردم هر چی که بود براش گفتم    اون لحظه بیشتر از همیشه دوستش داشتم عزیزترینم بود    همه وجوم     بند بند تنم     آخ که چقدر دوست داشتم واسش جون بدم

صبح شد     احساس میکردم منو نمیشناسه     عقب کشیدم     خیلی عقب رفتم دور دور

اما باز اشتباه کردم این من بودم که اشتباه کردم چون اون مثل همیشه مهربون و با گذشت بود     رفیق بی کلک بود

من عاشقش شدم ...

خدا سایتو از رو سرم بر نداره همسرم

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()