آزاد و رها مثل ... مثل کی؟!
من مستم می عشقم هوشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد

کنار رودخونه که میشینی به سنگای کف رودخونه خوب دقت کن. میبینی بعضی گردن و با وجود تمامی سنگینیشون سوار امواج جلو میرن. بعضی دیگه هنوز خیلی گرد نشدن اما بازم میتونن همراه موجا بشن و به سوی دریا قدم بردارن و بعضی دیگه که تازه از کوه کنده شدن انگار نمیخوان از جاشون تکون بخورن اما بالاخره آب با مشقت اونارو با خودش همراه میکنه میرن و میرن تا کم کم تیزیها و زاویه هاش صاف میشن.

برای رفتن به دریا(زندگی آرومو لذت بخش)یا باید مثل آب بود روون و پرنشاط همه چیو به تن خرید یا باید مثل اون سنگای گرد و بی زاویه بود. سنگ سخت و پر زاویه خیلی باید بره تا بتونه رو موجا غلط بزنه.

اما چقدر خوبه که تو زندگی هم آب باشی هم سنگ گرد اینطوری خیلی زودتر به دریا میرسی.

گذشت روزها و سالها در اختیار منو تو نیست آنچه در اختیار ماست چگونه رفتن است حالا که باید رفت...

آب یا سنگ سخت؟؟؟   انتخاب باتوستلبخند

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

صدای غم خیابان را گرفته بود صدای طبل و دوقول صدای حزن انگیز فلوت

نمازم رنگ و بویی گرفته بود بی اختیار بدنبال صدا رفتم. ماشین پلیسی رد شد صدا واضح تر میشد تا اینکه دو مرد اسب سوار با لباسهای سبز و سفید از پشت درختها نمایان شدند. دلم لرزید بی اختیار آقایم را صدا کردم "وای حسینم"

اشکهایم سرازیر شد.

"بابی انت و امی آقایم. تمام هستیم به فدات"

ذکر صل الله علیک یا اباعبدالله تمامی نداشت. دلم عجیب به شور افتاد

خیابان وصال شیرازی رنگ و بوی عاشورا گرفت

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

یه سلام ماه رمضونی از یه روز گرم تابستونیلبخند

خداییش دل شیر میخواد هرکی امسالو روزه بگیره خیلی سخته اما یه چیزی هست که این سختیو خیلی شیرین کرده بگو چی؟ فکر نکنین دارم چرند میگما نه ساکت

اون یه چیز اینه که وقتی عاشق خدا باشی وقتی از ته ته دلت دوسش داشته باشی وقتی دستت تو دستش باشه این سختی روزه که نه سختی تمام مشکلات زمینی واست یه زره ام  سخت نمیشهقلب

البته باید دل شیر داشته باشیتشویق گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش آره داداش

اما این توفیق از من گرفته شد نمیدونم تا کی اما فعل حال نمیتونم بگیرم و خداییش خیلی ناراحتم چون هم مریضی اومده سراغم هم دارم از غافله عاشقا دور میمونمگریه

روز اول که داشتم نیت میکردم عاجزانه از خدا خواستم تا کمکم کنه اما این بدن با من همراهی نکرد که نکردنگران

خدا تمام مریضای اسلامو شفا بده تا مثل من تو حسرت نمونن  ناراحت

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

نمیدونم اسمشو چی بزارم هرچی هست یکم ترس دارم. هول افتاده تو جونم. میترسم از آینده. به حمیدرضا اعتماد دارم چون خدا برام مقدرش کرده به خودم اعتماد ندارم میترسم از خودم

تو مکه که بودم بزرگترین دعام این بود که تو تمام مراحل زندگی کم نزارم براش همسر خوبی باشم چون حمید خیلی خوبه

اوایل به خودشم گفتم که میترسم اما حمید مقتدرانه بهم فهموند که همیشه هست تا آخرش

اما من گاهی کم میارم گاهی دلو میزنم به دریا گاهی...

اینو به حمیدم میگم شاید یه روزی تو این دنیای مجازی بیاد و دلنوشته هامو بخونه:

با صراحت میگم قبل از اومدنت کلافه زندگیم در هم پیچیده شده بود جوری که باید از اول درست میشد هیچ جوره نمیشد بازش کرد مژهگره کور نداشت اما توهم رفته بود با اومدنت هم نور به چشمام دادی هم کلافه زندگیمو باز کردیبغل از این که هستی ازت ممنونم از خدایی که منو تو مسیر قشنگ زندگیت قرار داد تا بلکم منم جرعه ای از شراب مستی بندگیتو بنوشم و مست عزمت حق تعالی بشم.فرشته خداروشکر که معلمی هستی واسه ادامه راه با اعتماد خیلی زیاد خودمو سرنوشتمو روحمو به دستت میسپارمنیشخند حق جلوت بده حمیدمقلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

سلام وقت بخیر

امروز بعد از چندین سال با اتوبوس های brt اومدم اداره. سر خط سوار شدم. چون سرخط بود رو صندلی نشستم هر ایستگاه جمعیت زیاد و زیادتر میشد تا اینکه میون جمعیت مادریو دیدم با صدای بلند پسرشو صدا میکرد پسر. بچه حالت عادی نداشت جمعیت انبوه و کنار میزد تا به مادرش برسه. اول عصبانی شدم گفتم چقدر بی ادبه این پسره چون از هرکسی میخواست رد بشه یه لگد و یه مشت مینواخت. تا اینکه رسید به مادرش. داد میزد و خانومای دورو برشو حسابی کتک زد. اونام جز اینکه اعتراض کنن کاری نکردن مادر مدام میگفت به دکتر میگمتا

چشمتون روز بد نبینه پسربچه یه مشت خالی کرد تو صورت یه خانوم مسن خانومه نه گذاشت نه برداشت تق زد تو گوشه پسره این بزن اون بزن

مادر طفلکی هم دست و پاشو گم کرده بودو فقط پسرشو صدا میکرد

دیگه همه فهمیده بودن که پسر بچه مشکل داره الا اون خانوم مسن. بعد از کلی دعوا و بزن بزن خانومه اومد طرف من که رو صندلی نشسته بودم منم از لجم از جام بلند نشدم که بنده خدا بشینه یه حس شیطانی اومده بود سراغم

بعد از اون ماجرا خانومه مسن مدام به دورو بریاش میگفت بنده خدا آدم دلش به حالش میسوزه، کسی نبود بهش بگه اخه زن حسابی اگه دلت سوخته پس چرا چک و لقدیش کردی؟

خلاصه ماجرا اینکه بنده خدا مادر و پدر اون بچه که باید همه جا حرف بشنون

دیگه پسر بچه شد نقل صحبتا تا آخر ایستگاهی که من پیاده شدم

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

همیشه نیمه شعبان برام بهترین روز بود همیشه با آقا همصحبت میشدم درد دل میکردم براشون مینوشتم و میخوندم 

یه دلدادگی خاصی به ایشون پیدا میکردم یه محبت وصف ناشدنی

واقعا نیمه شعبانا احساس پروانگی داشتم احساس شیرین و هیچ وقت از ایشون نخواستم تا بهم عیدی بدن (البته شاید خواسته باشم اما انقدری نبوده که براش برنامه ریزی کنم) تا اینکه اقا خودشون بهم یه عیدی دادن اونم چه عیدی ی

واقعا بزرگ ... که مراسم عقد من و حمیدرضا افتاد تو نیمه شعبان

تو روزی که قطعا فرشته ها رو زمینن و هلهله میکنن و شادی

باورم نمیشه که شادی ما با شادی آسمونیا یکی شده باشه باور کردنی نیست که من با کسی عهد بستم که خدا بهش یه دل صاف داده با یه عالمه نیاز معنوی. نمیتونم باور کنم خدا منو با کسی اشنا کرده که تمام سلول های بدنش دم از خدا میزنه . یادمه همیشه سر نماز از خدا میخواستم کسیو جلو راهم قرار بده که تمام ذکرش خدا باشه تا منو از خدا جدا نکنه بلکم بیشتر بهش نزدیک کنه و الحمدالله که همینطورم شد و من از خدا بزرگ ممنونم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

مدتی ست که مرا گرفته است روحی بلند از جنس روح مردان بلند مرتبه

و من مدیون چنین روحی شده ام. دل را از کف داده ام و به نظاره نشسته ام. تنها آرام بخش دل بی قرارم خدایی است که مرا با این روح بلند آشنا کرد و در این دنیای سراسر نیستی تنها نگذاشت. من مدیون پروردگاری هستم که قسمت بسیار اندکی از بزرگیه خود را درون بنده ای قرار داده است که من آرزویش را داشتم. الحق و الانصاف روح خدا درون این مرد بزرگ جای گرفته است و من به خود می بالم از این آشنایی از این قسمت

خاطرم هست که هرگاه نیازی میدیدم ارزوی چنین روح بزرگی را داشتم تا مرا آرام کند و مرا به خدای بزرگ نزدیکتر. و حالا اینجاست که من رسیده ام بهتر بگم خدا مرا رساند

نامش حمیدرضاست

تعجب میکنم با این همه آلودگی چرا این مرد بزرگ وارد زندگی سراسر گناه من شد.

اما خدا خوب جایی نشسته است میداند چه کند. مرا پاک کرد و به دست او سپرد. مرا به خانه ی خودش دعوت کرد تا توبه کنم مغفرت عجز ناله

چقدر تو بزرگی خدای من...

ای مرد زندگی من بمان تا همیشه تا با تو به خدا برسم

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()

روزی در تقویم خواهند نوشت:

تعطیل

" روز فرج مهدی فاطمه عج"

و بعد در مدینه، تابلوی زیر را می بینیم:

"پروژه حرم مطهر بی بی دو عالم، حضرت زهرا(س)"

کار فرما:

قائم آل محمد (عج)

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()
  

دستور پزشک: روزی ٨ بار همراه با ایشون این حرکات رو تکرار کنین جلوی آینه
نتیجه: حتما جواب میگیرین قول شرف میدم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط خداباهامه | بکش خطی بر قلبم ()